تبليغاتX
*
بزرگترين وبلاگ دلشکسته گان ایرانی
*

خدايا کاش بذاري تو بغلت گريه کنم.... ديدي گاهي وقتا داري گريه ميکني يه نفر مياد کنارت ميشينه و سرت رو توي دستاش ميگيره و مياره بالا و تو چشات نگاه ميکنه و آروم بهت ميگه چي شده؟؟؟بعد يه دفعه صداي هق هقت ميره بالا...وقتي سرتو به سينش نزديک ميکنه و بيشتر باهات حرف ميزنه تا آرومت کنه ولي تو بازم بيشتر گريه ميکني؟!!!ديدي؟؟؟ الان منم بغض تو گلوم گير کرده و داره خفم ميکنه با اين تفاوت که هيچکس نيست که ازم سوال کنه چته که اين طوري بيتابي ميکني ؟کسي نيست تا منو آرومم کنه آخه من تنها شدم تنهاي تنها منو گذاشتو رفت ...رفت پي سرنوشت خويش و مارا در اين ولايت بيکسي بي کس تر از هميشه رها کرد حالا ديگه کسي نيست به درد دل هام گوش کنه ....خدايا....خدايا .... خدايا .....به من برش گردون...حالا ديگه نه ازش آدرسي دارم نه شماره تلفني ، حتي نميدونم که وبلاگ داره يا نه ...... اگه به اين وبلاگ بياد فقط ميتونم بگم ....... بگم.........بگم که ..دوستش دارم از تمام وجودم دوستش دارم..................................زندگــي به من آموخت کــه چگونــه اشــک بريزم ، اما اشــک به من نياموخت کـــه چگونــه زندگـــي کنم .... تو به من آموختــي کــه چگونــه دوستت بدارم .... ولي نياموختــي کــه چگونــه فراموشـت کنم....پس دوســـتت دارم و هرگــز فراموشـــت نميــکنم

* تکیه گاه یه عاشق




نظر یادتون نره

سلام دوستان عزیز

 

بعد از مدتها دوری از نت اومدم و یه

 

وبلاگ جدید با نام مولای شفیع ایجاد کردم

 

که امیدوارم خوشتون بیاد منتظر نظراتتون

 

هستم

 

همیشه موفق باشید

 

یا علی...

کلیک کنین و نظر بدین

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 19:15 توسط مجتبی |



 

آخه چه جور دلت اومد تنهام بذاری و بری

 

آخه مگه حرفی زدم،زخم زبونی من زدم

 

آره همش بهونه بود،مسئله یار دیگه بود

 

دلت هوایی شده بود،کارم از کار گذشته بود

 

برو با یارت عزیزم ، رها کن این تن منو

 

الهی صد ساله بشه ، عشق قشنگت عزیزم

 

اما یه قول بهم بده ، یارتو تنها نذاری

 

که مثل من اسیر بشه ، آواره از خونه بشه

 

 منم یه قول بهت میدم ، یه روز فراموشت کنم

 

قلبمو سنگیش بکنم ، عشقتو خاکستر کنم

 

اگه یه روز خواستی گلم ، کسی رو نفرینش کنی

 

بگو که مثل من بشه ، درد جدایی بکشه

              

ای گل خوشبوی زندگیم

 

کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

 و همه چیز را

 

 در کنار تو آرزو می کنم

 

 

یادم باشه،یادت باشه

 

 دروغ نگیم به هم دیگه

 

دوستم داری...دوستدارتم

 

 اینو چشامون به هم میگه

 

 

 

گــــــل زندگیم برای من خدا یکی است

 

 وتو هم یکی

 

 

عزیزم مایل بودم روزی که میمیرم

 

قلبم را از سینه ام بیرون بیاوری و ببینی

 

روی آن نوشته شده ، گــــــل قشنگم،

 

امیدزندگیم

 

محبوب زیبای من دوستت دارم

 

به حد پرستش و برای همیشه

 

بد جوری اون درد عشقت به دلم کرده سرایت

 

هیشکی باورش نمیشه ، پُر دردم بی شکایت

کاش یکبار فقط یک بار تو چشام نگاه کنی

 

و با دقت حرفهای دلم  رو بخونی ، اگه

 

به چشام خوب نگاه کنی می بینی که

 

باحالتی عاشقانه

 

 برات فریاد دوستت دارم سر داده

 

کاش فقط یک بار نگاه کنی

 

فقط یک بار

ای که تویی همه کسم

 

بی تو می گیره نفسم

 

اگه تو رو داشته باشم

 

به هرچی میخوام میرسم

 

اگه عشقم

 

 حقیره

 

اگه جسمم

 

 کویره

 

اگه همیشه

 

 تنهام

 

اگه خالیه

 

 دستام

 

برای تو

 

 عاشق ترین

 

عاشق دنیام

          

 

 

تقدیم به بهترین زندگیم ......   

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:34 توسط مجتبی |



 

 

كف اتاق لم داده بودم به بالش بزرگ طوسي رنگ و داشتم كتاب ميخواندم. رماني بود از گراهام گرين. درست يادم نيست كدام اثرش. تازه شروع كرده بودم كه شنيدم چيزي به پنجره خورد. سرم را بلند كردم و گوش دادم. هيچ صدايي نميآمد. شايد هم اصلا خيال كرده بودم. سرم را خم كردم روي كتاب. هنوز چند سطر نخوانده بودم كه دوباره همان صدا را شنيدم. از پنجرهي من نبود. با اين حال كتاب را گذاشتم زمين و بلند شدم. رفتم كنار پنجره. گوشهي پرده را پس زدم. بيرون چيزي پيدا نبود. سرم را بردم نزديك شيشه و چشمم به دختري افتاد كه روي مهتابي آپارتمان رو به رو ايستاده بود. پيراهن آستين كوتاه پوشيده بود و داشت به آپارتمان بغل نگاه ميكرد. بعد يك لحظه چرخيد طرف من. سرم را كشيدم عقب. مرا ديده بود. مطمئن بودم. گذاشتم كمي بگذرد. بعد چراغ را خاموش كردم و رفتم ايستادم همانجا. چند ثانيه بعد خم شدم و گوشهي پرده را با انگشت بالا زدم، آنقدر كه فقط يكي از چشمهايم قدرت ديد داشته باشد. همانجا ايستاده بود و زل زده بود به پنجرهي اتاق من. سرم را كشيدم عقب. رفتم آن طرف پنجره. كمي صبر كردم و بعد گوشهي پرده را كنار زدم. دستهايش را فرو كرده بود توي جيبهاي شلوار تيرهاش و داشت به اطراف نگاه ميكرد. بعد خم شد روي زمين. دستها را از جيبهايش درآورد و گذاشت روي كندهي زانوهايش. همانطور دور خودش چرخي زد. بعد خم شد و چيزي برداشت. برد نزديك صورتش. به پنجرهي اتاق من نگاه كرد و بعد به پنجرهي مهتابي آپارتمان بغل. ديدم كه سرش را برگرداند طرف در مهتابي. چشمم به دختري افتاد كه توي چهارچوب ايستاده بود. موهاي بلندش را ريخته بود يك طرف، روي شانهاش. دختري كه پيراهن آستين كوتاه به تن داشت، دوباره به اطراف نگاه كرد. به پنجرهي اتاق من هم نگاهي انداخت، طوري كه انگار ميدانست من اين پشت، توي تاريكي، ايستادهام. دنبال دختري كه موي بلند داشت، تو رفت. من همانجا ايستادم و نگاهشان كردم كه داشتند ميرفتند توي اتاق كناري. از پشت پردههاي توري نازكشان همه چيز پيدا بود. با خودم فكر كردم چرا قبلا نديده بودمشان. من كه بارها آمده بودم اينجا، دم اين پنجره. بارها به همين خانه نگاه كرده بودم، به آپارتماني كه درست مقابل اتاق من بود. اصلا اين پردههاي نازك را با آن قفسههاي بلند كتاب، كه يك طرف اتاق وسط گذاشته بودند، يادم نيامد.

دخترها رفتند توي آشپزخانهي كوچكشان  و ...


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 14:1 توسط مجتبی |



 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ  قشنگ آرزو هایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس ترا ، از بین گلهائی

 که در تنهاییم روئید ، با حسرت جدا کردم

و تو  در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

دل حیران و سرگردان چشمانی است رویایی ، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم ،

 ترا در دشتی از حسرت و تنهایی رها کردم.

همین بود آخرین حرفت ، و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید ، وا کردم.

نمی دانم چرا رفتی ..... نمی دانم چرا .....

و تو بی آنکه در فکر غربت چشمان من باشی ، نمی دانم کجا ، تاکی ؟ برای چه ؟!

ولی رفتی و بعد از رفتنت ، باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت ، رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتنت ، انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار خواهم مرد.

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آن که میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور

خود نخواهی برد ،

هنوز آشفته چشمان زیبای توام ....

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و تردید ،

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

" تو هم در پاسخ این بی وفائیها بگو ، در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم "

و من در حالتی ، بین شک و حسرت و تردید

کنار  انتظاری ، که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پائیزی ترین  ویرانی یک دل ، میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم عادت ...

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:12 توسط مجتبی |



دل شکسته

در ظلمت چشمانت

                     در تاریکی گیسوانت

من عشق می بینم

                     من شور و نشاط می بینم

ولی از زبانت چیزی دیگر میشنوم

                    جدایی را ، رهایی را

کدامیک را باور کنم:

                 عشق را یا جدایی و رهایی را 

 

ازوقتی که رفته

 

خشکیده این تن ، از وقتی که رفته

نفس میگیره ، از وقتی که رفته

ماتم داره دل ، از وقتی که رفته

 به یاد میاره دل ، قولهایی که رفته

میگیرم نشونی ، از روزهایی که رفته

میخونه این دل ، از وقتی که رفته

دنیا سیاه ، از وقتی که رفته

بودم یه روزی ستاره ،اون که رفته

حالا شده ابر سیاه ، این دل خسته

دل شده خسته از وقتی که رفته

روزهای رفته ، بیاید از گذشته

بگویید از گذشته ، دوستم میداشته

 

 

هیچ فکر نمی کردم

 

به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم

 

دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

 

قلبم شتابان میزند

 

شمارش معکوس برای انفجار  در سینه ام

 

و من تنهایی خود را در آغوش می کشم

 

تنها ماندم

 

 

 

دگر دل نیست

هوای زندگی ام گاه بارانی است

 

خیال خاطره هایم دوباره زندانی است

 

و انتهای آن همه احساس هم پشیمانی است

 

عجیب نیست که دل بی خیال تو زیست

 

این که در سینه می تپد آخر، دگر دل نیست

 

بهار آمده از راه و من غریب و دلتنگم

 

به باغ خاطره هایت چه محو و کم رنگم

 

خیال نداری بیایی دوباره می دانم

 

تمام راز تو را با نگاه می خوانم

 

بر پای آن همه احساس نیک می دانم

 

و تمام راز تو را با یک نگاه می خوانم

 

بر پای آن همه احساس نیک می دانم و من این قصه را بهتر

 از تو می دانم

که بزودی بهت خواهم گفت :

از آن همه مهر و وفا پشیمانم

یا علی...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:31 توسط مجتبی |



........و عشق کوهی است بلند

 

در هم تنیده

 

که غاری ندارد تا پناهم دهد

 

و تو عزیزی  از دست شده

 

خاطره ای شاید

 

بغض به گلو افکن

 

ومن

 

مردی

 

بر فراز کوهی

 

کوتاه ، در هم شکسته مو یان

 

گوش به زنگ پژواک فریادی که دوستش می دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:50 توسط مجتبی |



 در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشری به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها

در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند  خسته تر و کسل تر از همیشه ، ناگهان   ذکاوت  ایستاد و گفت : بیایید یک بازی کنیم (قائم باشک ) .

 همه از این پیشنهاد  استقبال  کردند و شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد ! من چشم می گذارم

از آنجایی که هیچ کس نمی خواست  دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند.

دیوانگی جلو درختی رفت چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد .

یک...دو....سه....

همه رفتند تا جایی پنهان شدند , خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت , در میان ابرها مخفی گشت.

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ! اما ته چاه رفت.

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود79---80—81-----

همه پنهان شدند غیر از  عشق که هنوز مردد بود  و نمی توانست تصمیم بگیرد..

و جا تعصب هم نبست چون مشکل ترین  کار جهان  پنهان کردن عشق است .

در همین حال دیوانگی به  پایان شمارش رسید.95---96—97---

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید ودر بین یک بوته گل پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام .دارم میام

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش می آمد که جائی پنهان شود.

لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه ، هوس در مرکز زمبن ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .

او  از یافتن عشق  نا امید شده بود  حساد ت در گوش هایش  زمزمه کرد  ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی

و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه جنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد ، دوباره ودوباره  و با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالیکه با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان

انگشتانش خون بیرون میزد .  شاخه به چشمان عشق فرو رفته  بود و او نمی توانست جائی را ببیند عشق کور شده بود

 دیوانگی گفت : من چه کردم ،من چه کردم ، چگونه می توانم  تو را درمان کنم

عشق پاسخ داد تو  نمی توانی مرا درمان کنی  اما اگر می خواهی  کاری بکنی راهنمای من شو.اینگونه است که از آن روز  به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست

(گاری)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:49 توسط مجتبی |




در گذشته های دور، مجسمه ساز، نقاش و هنرمندی بود چنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت، به سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد. یعنی آنقدر زنده و طبیعی و شبیه!
روزی طالع بینی به او گفت که ستاره ی عمرش به زودی خاموش می گردد. وحشت سراپای وجود مرد را فرا گرفت. او که مثل هر انسانی می خواست از چنگال مرگ بگریزد، در این باره عمیقاً فکر کرد و به این راه حل رسید که یازده مجسمه از خود بسازد و هنگامی که مرگ درش را کوبید و فرشته ی مرگ از در وارد شد، در میان آن یازده مجسمه ایستاده و نفس در سینه حبس کند. او به این ترتیب نقشه اش را عملی ساخت و روز موعود فرا رسید.
فرشته مرگ پاک گیج شده بود و نمی توانست به چشمانش اعتماد کند. تا به حال چنین اتفاقی برای او نیفتاده بود ــ عجب اوضاع درهم و برهمی ! همه می دانند که خداوند هرگزدوازده آدم مشابه خلق نکرده است؛ او همیشه موجودات بی همتایی می آفریند. خدا هرگز به هیچ کار یکنواختی اعتقاد ندارد. او که خط تولید کارخانه نیست؛ کاملاً مخالف نسخه برداری است. کار او فقط خلق نسخه های اصلی است. چه اتفاقی افتاده است؟ دوازده نفر دقیقاً شبیه هم؟ اکنون جان کدام یک از آنها را باید گرفت؟ آن هم در حالی که فقط یکی باید جان بدهد...
فرشته ی مرگ قادر به تصمیم گیری و انتخاب نبود. گیج و نگران و عصبی به نزد خدا بازگشت و پرسید: " چه کار کرده اید؟ آنجا دوازده نفر آدم، درست مثل هم هستند و من وظیفه دارم فقط یکی را بیاورم. آخر چطور آن یکی را انتخاب کنم؟"
خداوند خندید و فرشته ی مرگ را نزدیک خود خواند و دستور کار ــ کلید تشخیص واقعی از غیر واقعی ــ را به دستش داد و گفت: " فقط به آن اتاق کذایی برو و جملاتی که را گفتم برای هنرمندی که خود را لابه لای آن مجسمه ها پنهان کرده، بازگو کن! "
فرشته ی مرگ پرسید: " آخر این چه اثری می تواند داشته باشد؟ "
خداوند پاسخ داد: " نگران نباش. فقط برو امتحان کن ."
فرشته ی مرگ در حالی که هنوز باور نداشت که این حقه کارگر بیفتد، سر وقت مجسمه ها رفت. اما وقتی خداوند امر کرده، باید که فرمان او را بی چون و چرا احرا کرد. او وارد اتاق شد، به اطراف نگاهی انداخت و بدون آنکه شخص خاصی را مخاطب قرار دهد گفت : " جناب! همه چیز بی نقص است، جز یک چیز . شما در عین شاهکار کردن، یک نکته را فراموش کرده اید.