تکیه گاه یه عاشق
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
امروز حالم خوش نبود یعنی غم وجودمو گرفته بود چی بگم .... فقط اونقد زار زدم تا خدا یه آرامشی بهم داد که تا این موقع حسش نکرده بودم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا خیلی دوســــــــتت دارم از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه میخواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین او خوشتر ***** از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیره این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه ، ای خـــــــدای قادر بی همتا خدایا کاش یه جا بود که تا میتونستم با تمام وجودم داد بزنمو صدات کنم یه چیزی تو سینم گیر کرده مثله اینکه تا داد نزنم از دستش خلاص نمیشم : : : : : : دوستان برام دعا کنید : : یا حق... چرخ گردون یک شب یلدا دارد منه بیچاره چه شبهاست که یلدا دارم ........و عشق کوهی است بلند در هم تنیده که غاری ندارد تا پناهم دهد و تو عزیزی از دست شده خاطره ای شاید بغض به گلو افکن ومن مردی بر فراز کوهی کوتاه ، در هم شکسته مو یان گوش به زنگ پژواک فریادی که دوستش می دارم
در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشری به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی کنیم (قائم باشک ) . همه از این پیشنهاد استقبال کردند و شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد ! من چشم می گذارم از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد ، همه قبول کردند. دیوانگی جلو درختی رفت چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد . یک...دو....سه.... همه رفتند تا جایی پنهان شدند , خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد. اصالت , در میان ابرها مخفی گشت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ! اما ته چاه رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد. و دیوانگی مشغول شمردن بود79---80—81----- همه پنهان شدند غیر از عشق که هنوز مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.. و جا تعصب هم نبست چون مشکل ترین کار جهان پنهان کردن عشق است . در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید.95---96—97--- هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید ودر بین یک بوته گل پنهان شد. دیوانگی فریاد زد دارم میام .دارم میام اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش می آمد که جائی پنهان شود. لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته چاه ، هوس در مرکز زمبن ، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق . او از یافتن عشق نا امید شده بود حساد ت در گوش هایش زمزمه کرد ، تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است. دیوانگی شاخه جنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد ، دوباره ودوباره و با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالیکه با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش خون بیرون میزد . شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جائی را ببیند عشق کور شده بود دیوانگی گفت : من چه کردم ،من چه کردم ، چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو.اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست (گاری) یک دقیقه طول می کشد تا شخص خاصی را بیابی «خدایا » شنیدم که شمشیر یکی را دو تا می کند خدا یا دست مرا بگیر دل جوانم این همه دل تنگی را صبور نمی ماند با من حرف بزن که بدانم با این مخلوق،تو بااین حادثه ی غمناک ، با این عشق چگونه روزگار بگذرانم ... عشق نمی پرسه تو کی هستی ؟ عشق فقط میگه ، تو مال منی وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی میکنی رویاهای تو بخشی مهمی از زندگی تو هستند وتو باید تمامی توانت را به کار گیری و آنها را به واقعیت تبدیل کنی باطرحهایی که درسر داری ، با نقشه هایی که می کنی وبا کاری که انجام می دهی ، در گذشته توقف نکن ... دیروز را پشت سر بگذار با تمامی مشکلاتش نگرانیهایش و تردیدهایش . بدان که نمی توانی گذشته را تغییر بدهی اما؟!! اما می توانی فردای نوینی را آغاز کنی سعی نکن همه کارهارا فوراً انجام دهی ، پله پله و گام به گام ... "هرگز از انجام ناممکن ها نترس" مهم نیست دیگران چه می اندیشند به یاد داشته باش ، در راهی که می روی راهی که مخصوص توست تو بی نظیری از رویاهایت دست بر ندار ، از خواستن خسته نشو چرا که این حق مسلم توست! خدا می داند که چقدر سخت تلاش کرده ای . وقتی سخت گریسته ای و قلبت مملوء از درد است خدا اشکهایت را شمرده است . وقتی احساس میکنی که زندگیت ساکن است وزمان در گذر ، خدا انتظارت را می کشد. وقتی اتفاقات شیرین ودلچسبی رخ داده و سراسر وجودت لبریز از شادی گشته ، خدا به تو لبخند زده است. به یاد داشته باش : هرجا که هستی با هر احساسی خدا میداند. امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد درسکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره میسوزد عطش جاودان آتش ها آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!
***
توي اين جهان گنده ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟
***
مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم
***
راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟
***
باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن
***
تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.
"عرفان نظرآهاری"
با توام با تو خدا
يك كمي معجزه كن
چند تا دوست برايم بفرست
پاكتي از كلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست
*
كوچه هاي دل من
باز خلوت شده است
قبل از اينكه برسم
دوستي را بردند
يك نفر گفت به من
باز دير امده اي
دوست قسمت شده است
با توام با تو خدا
يك دل قلابي
يك دل خيلي بد
چقدر مي ارزد؟
من كه هر جا رفتم
جار زدم:
شده اين قلب حراج
بدويد
يك دل مجاني
قيمتش يك لبخند
به همين ارزاني
*
هيچ وقت اما
هيچ كس قلب مرا قرض نكرد
هيچ كس دل نخريد
*
با توام با تو خدا
پس بيا اي دل من مال خودت
من كه ديگر رفتم اما
ببر اين دل را دنبال خودت


در گذشته های دور، مجسمه ساز، نقاش و هنرمندی بود چنان چیره دست که هر گاه مجسمه ای می ساخت، به سختی می شد آن را از آدم واقعی تشخیص داد. یعنی آنقدر زنده و طبیعی و شبیه!
روزی طالع بینی به او گفت که ستاره ی عمرش به زودی خاموش می گردد. وحشت سراپای وجود مرد را فرا گرفت. او که مثل هر انسانی می خواست از چنگال مرگ بگریزد، در این باره عمیقاً فکر کرد و به این راه حل رسید که یازده مجسمه از خود بسازد و هنگامی که مرگ درش را کوبید و فرشته ی مرگ از در وارد شد، در میان آن یازده مجسمه ایستاده و نفس در سینه حبس کند. او به این ترتیب نقشه اش را عملی ساخت و روز موعود فرا رسید.
فرشته مرگ پاک گیج شده بود و نمی توانست به چشمانش اعتماد کند. تا به حال چنین اتفاقی برای او نیفتاده بود ــ عجب اوضاع درهم و برهمی ! همه می دانند که خداوند هرگزدوازده آدم مشابه خلق نکرده است؛ او همیشه موجودات بی همتایی می آفریند. خدا هرگز به هیچ کار یکنواختی اعتقاد ندارد. او که خط تولید کارخانه نیست؛ کاملاً مخالف نسخه برداری است. کار او فقط خلق نسخه های اصلی است. چه اتفاقی افتاده است؟ دوازده نفر دقیقاً شبیه هم؟ اکنون جان کدام یک از آنها را باید گرفت؟ آن هم در حالی که فقط یکی باید جان بدهد...
فرشته ی مرگ قادر به تصمیم گیری و انتخاب نبود. گیج و نگران و عصبی به نزد خدا بازگشت و پرسید: " چه کار کرده اید؟ آنجا دوازده نفر آدم، درست مثل هم هستند و من وظیفه دارم فقط یکی را بیاورم. آخر چطور آن یکی را انتخاب کنم؟"
خداوند خندید و فرشته ی مرگ را نزدیک خود خواند و دستور کار ــ کلید تشخیص واقعی از غیر واقعی ــ را به دستش داد و گفت: " فقط به آن اتاق کذایی برو و جملاتی که را گفتم برای هنرمندی که خود را لابه لای آن مجسمه ها پنهان کرده، بازگو کن! "
فرشته ی مرگ پرسید: " آخر این چه اثری می تواند داشته باشد؟ "
خداوند پاسخ داد: " نگران نباش. فقط برو امتحان کن ."
فرشته ی مرگ در حالی که هنوز باور نداشت که این حقه کارگر بیفتد، سر وقت مجسمه ها رفت. اما وقتی خداوند امر کرده، باید که فرمان او را بی چون و چرا احرا کرد. او وارد اتاق شد، به اطراف نگاهی انداخت و بدون آنکه شخص خاصی را مخاطب قرار دهد گفت : " جناب! همه چیز بی نقص است، جز یک چیز . شما در عین شاهکار کردن، یک نکته را فراموش کرده اید. اینجا یک اشتباه وجود دارد. "
مرد هنرمند که پاک فراموش کرده بود که باید پنهان بماند، از جا پرید و گفت: " کدام اشتباه؟ "
مرگ خنده ای سر داد و گفت: " خوب گیرت آوردم! این تنها اشتباه توست. تو نمی توانی خودت را فراموش کنی. حالا بیا، بیفت جلو که برویم!
"
یک ساعت ، تا او را ستا یش کنی
یکروز ، تا دوستش بداری
واما یک عمر ، تا فراموشش کنی















تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نیازی از من
پس من چکونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری
با این همه نیاز که به تو دارم
بنازم به شمشیر عشق که دو تا را یکی می کند.
خداوندا عشق تجربه ی بی بازگشتی است در این طاقت فرسای خانه ،برانداز
تو پناهم باش
اگر بد بود تو نمی آفریدی اش
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه ، توی قلب من زندگی می کنی
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه ، باعث می شی قلب من به ضربان بیفته
عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه ، همیشه با منی
عشق نمی پرسه دوستم داری ؟ فقط میگه ، دوستت دارم















وقتی احساس بی لیاقتی می کنی
وقتی احساس می کنی کسی نمی توانددردهایت را التیام بخشد
بیاد داشته باش دوست من ، خدا می تواند
وقتی احساس می کنی قابل بخشش نیستی
برای شرم وگناهانت به یاد داشته باش دوست من ، خدا می تواند
وقتی فکر می کنی همه چیز پنهان است و هیچ کس نمی تواند درونت را ببیند
به یاد داشته باش دوست من ، خدا می تواند
وقتی به بن بست می رسی و فکر می کنی هیچ کس صدایت را نمی شنود
به یاد داشته باش دوست من ، خدا می تواند
و وقتی فکر می کنی کسی نمی تواند به تو واقعی درونت عشق بورزد
به یاد داشته باش دوست من ، خدا می تواند
| :قالبساز: :بهاربیست: |






